ابن هشام الحميري ( مترجم : سيد هاشم رسولى محلاتى )
111
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي )
( 1 ) امروز و فردا است كه من و تو خواهيم مرد ، پس چرا بدنبال رسول خدا بميدان جنگ نرويم تا بلكه شهادت روزى ما شود . پس از اين گفتگو هر دو برخاسته و اسلحه و شمشيرشان را برداشتند و خود را بميدان جنگ رساندند ، و چون كسى از شركت آنها در جنگ اطلاعى نداشت هر دوى آنها كشته شدند ، يكى بدست دشمن و ديگرى بدست مسلمانان . ثابت بن وقش را مشركين كشتند ولى يمان بدست مسلمانانى كه او را نمىشناختند كشته شد ، حذيفة كه از جريان مطلع شد خود را بقاتلين رسانده فرياد زد : اين پدر من بود ؟ مسلمانان گفتند : به خدا ما او را نشناختيم ، و راست هم ميگفتند . حذيفة كه چنان ديد گفت : خدا از شما بگذرد ! و چون رسول خدا صلى اللّه عليه و آله از جريان مطلع شد خواست تا ديه و خونبهايش را از قاتلين بگيرد ولى حذيفة قبول نكرد و آن را به مسلمانان مزبور بخشيد ، و اين كار او موجب شد كه مقام و منزلت بيشترى نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله پيدا كند . شهادت يزيد بن حاطب و گفتار پدرش كه از منافقين بود : در ميان لشگر اسلام جوانى بود بنام يزيد بن حاطب كه زخمى گران برداشت و او را جزء زخميان بمدينه و در خانهء پدرش حاطب بن امية كه در باطن منافق بود آوردند ، بستگان او زن و مرد بديدنش آمدند و چون متوجه شدند كه حالش سخت شده و هنگام مرگ او است او را ببهشت مژده ميدادند . در اين وقت پدرش نفاق باطنى خود را ظاهر ساخته به آنها گفت : بچه چيز او را مژده ميدهيد ببهشت اسپند [ ( 1 ) ] ؟ به خدا اين جوان را به اين حرفها مغرور گرديد ( و گول زديد ) !
--> [ ( 1 ) ] چون در بيابانهاى مدينه و اطراف قبرستان بقيع درخت اسپند زياد ميروئيد از اين رو آن را ذكر كرد و مقصودش اين بود كه بهشتى در كار نيست جز درختان اسپندى كه در زير آن دفن مىشود .